سلام
بازم از دوستان محترم عذر میخوام
دیروز بالاخره تونستم یه ماشین بخرم وقتی رفتم خونه دیدم کلی
آدم منتظر شیرینی نشستن.....سر همه رو گرم کردم خودم اومدم کلینیک
همکارای محترم با دیدن من و ماشین گیر دادن به اینکه شیرینی میخوان
واااااااااااااااااااااااااااااااااای چه جوری باید از دست اینا در می رفتم؟
الله اعلم
تا ساعت ۸ شب اونجا بودم وقتی خواستم برگردم خونه
هر چه دنبال سوئیچ ماشینم گشتم نبود
رفتم بیرون دیدم سوئیچ توی ماشینه
اما خودم یادم میاد قفلش کردم و سوئیچشو گذاشتم کیفم
ولی......
خلاصه سوار شدم و بین راه بود که متوجه شدم سه تااز همکارانم پشت نشستن
وداد و بیداد را انداختن که یکی دیگه از همکارانمون خیابون بالایی منتظر
ما ایستاده....
خلاصه با دادن پیتزا به همکارانم و خریدن شیرینی واسه اون قوم تاتار(خانواده رو میگما)
همه رو راضی کردم.....
دوستای گلم من معذرت میخوام...من به وبلاگ هاتون میام ولی تا میام نظر بدم
بخدا نمیدونم چی بگم از این به بعد میام گل بهتون میدم ناراحت نشین ها...
من همیشه هستم باهاتون.....
در مورد دوستانی که تبادل لینک میخوان بگم هر چی دوست دارن منو بلینکنن
منم هر چی شما دوست دارین می لینکمتون
به هر حال از همه عزیزان پوزش می طلبم
نفرین من دنبالته
یه روز گلوتو میگیره
سلام به همه دوستان خوب و مهربون
ببخشید اوضاع کار و بار خیلی بد شده نمیدونم این مردم توی چه سالی زندگی میکنن که
با سختی باید مسواک بزنن................
خب بگذریم.....امروز صبح وقتی توی اتاقم نشسته بودم.....داشتم به روزای بد زندگیم فکر میکردم
به روزی که واسه خریدن دفترچه دانشگاه پول کافی نداشتم....
دفترچه پزشکی خریدم ولی دلم میخواست هنر هم امتحان بدم.....
خدایا اون روز من پول خریدن دفترچه هنر رو نداشتم
یادش بخیر چه حظات سختی بود
احساس حقارت میکردم
تنها بودم کسی رو نداشتم..................
خیلی دلم گرفته...............
خدا تو منو میبینی.....؟
خدایا به بودنم شک دارم..................................................
خسته خسته ام.....
بابام کجاس؟
کدوم نامرد ازم گرفتش
کدوم زن خودخواه اونو از مادرم جدا کرد؟
نفرین من هم به بابای بی اراده ام هم به اون زن لاابالی...
بابا دوستت ندارم
امروز با کلی ناراحتی و بالاخره هم قهر کردن از خونه زدم بیرون
رفتم خونه داداش که خانمش رفته بود شهرستان...خواستم برم خونه مادربزرگ
که داداشم گفت باش خونه تا من برم دنبال خانمم با اتوبوس برگشته
در واقع میخواست بره جلوش.....خیلی از مامانم ناراحتم
میدونه که من قید ازدواج رو زدم ولی ول کن ماجرا نیست هر روز گیر میده
هر روز سر از سر خواهرش تعریف میکنه
اعصابم بهم ریخته
ساعت ۷:۳۰ باید برم مجتمع زشکی ولی حال ندارم برم
بعضی از مریضا اعصابمو بهم می ریزن
ولی چاره ای نیست باید برم.....................
خیلی های دیگه هم فکر میکردن من یه پرستارم.
جالب بود واسم با کلی شوق و ذوق پشت میزم جدیدم قرار گرفتم
اولین ارباب رجوع یه پسر بچه ۱۵ ساله بود که دندوناش از مشکل گذشته بود
اگه دست من بود همشو میکشیدم مینداختم دور و جدید میکاشتم
بگذریم خلاصه ساعت ۱۰:۳۰دندون پزشک بعدی می اومد ومنم اومدم سراغ آپ کردن
وبلاگ..........................خیلی خوشحال میشم نظرات شما دوستان رو ببینم
خب تا بعد خدانگهدار همه دوستان خوب و مهربون![]()
![]()
وقتی خدای آسمونا بنده هاشو می آفرید رو پیشونی
هر کس با قلم طلائی رنگ یا جوهر بلوری رنگ
می نوشت:قصه ی خوب سرنوشت.
اما وقتی نوبت به من رسید دید نوک طلائی رنگ قلم
شکسته از مرغ غم پری گرفت و رو پیشونی من
نوشت: قصه ی تلخ سرنوشت.....

من تک وتنها به انتظار مرگ خود نشسته ام
تو بی تفاوت از من و یاد من چه زود گذشتی
همیشه یادتم درانتظارتم
اینو بدون که من همیشه عاشقتم
چشمای ناز تو طلوع چشم منه
عکس چشماتو توماه می بینم
من از صدای تو می شم دیوونه
اینو خدای من چه خوب می دونه
من که جز تو عشقی ندارم
کاشکی یه بار می گفتی دوستت دارم
من که حرفی تو دلم ندارم
همین قد بگم خیلی دوست دارم
همیشه یادتم درانتظارتم
اینو بدون که من همیشه عاشقتم
چشمای ناز تو طلوع چشم منه
عکس چشماتو توماه می بینم